ول کن جهان را قهوه‌ات یخ کرد

خون باید گریست

"مملکتمونو باید پس بگیریم"... یکی از نظرات اینستاست

همیشه تو فکر مهاجرت (خیالی) بودم ، تا اینکه با ادبیات کهن فارسی بیشتر خو گرفتم و فهمیدم که من ماله همین خراب شدم و بس . بقول اخوان "تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم"

فهمیدم باید با هر ریدمانی ک ب این کهن بوم و بر کردن بسوزم و بسازم 

خبر بیست و سی دروغ و راست هایی ک ب خوردمون میدی، مثل پیاز اشکامونو در میاری . چقدر که زار دارم ک بزنم

خدا خودت کارامونو رو به راه کن میسپارم به خودت♡

+ تــاریـخ ۱۳۹۹/۰۶/۲۶ ساعـت 2:41 به قـلـم |

خبری آمد ک خبری در راه هست

آدم بیخود قول دادن نیستم

خبری بم رسیده که همین امسال دانشجوی پزشکی میشم . 

اونم تو یه دانشگاه تاپ روزانه .

منتظر نشونه هام

+ تــاریـخ ۱۳۹۹/۰۶/۲۶ ساعـت 0:47 به قـلـم |

امروز اجیم میره که عشقشو بعدا ۷-۸ ماه ببینه . خیلی براش خوشحالم ، که بالاخره کسی رو پیدا کرد که برا دیدنش لحظه شماری میکنه.

واسش قلبش تالاپ تلوپ میکنه 

ازش پرسیدم چقد دلت واسش تنگه ؟ گف قلبم داره میاد تو دهنم.  تو این چن سال رفاقت. هیچوقت تو دیتاش همچین چیزی رو ازش نشنیدم 

این میتونه چیز جدید و ناب و حقیقی باشه . خیلی خوشحالم و ذوق دارم ^^

حالا دوربین رو سمت خودم بگیرم . و اینک من . من تابحال این حس رو نداشتم. عاشق شدن ! 

دوست دارم رنج عشق بکشم 

دوست دارم برای دیدن مردم صدم ثانیه ها رو هم بشمارم 

از دور که ببینمش سراز پا نشناسم. بدوم سمتش

بپرم بغلش 

نگاش که میکنم از شدت علاقه اشک تو چشام جمع بشه 

اینایی ک گفتم نه هوسن ن کشک . فقط حس من از عشق بود

تو این مملکت که همه دنبال زنده بودنن فقط .این حس من تو گورستان مابقی فانتزیام ، زیر خروارها خاک مدفون میشه و تمام.

+ تــاریـخ ۱۳۹۹/۰۶/۱۹ ساعـت 13:3 به قـلـم |

آقا حسین خان فرمودن:

برای زندگیت  تلاش کن ، تا طلاش کنی 

زندگیم تو مشتمه. تا خدارو دارم غمی ندارم . مطمئنم روزی که باید مشتمو باز میکنم و سوپرایز میشم و از شدت خوشحالی پر در میارم میرم تو ابرا 💃🏻

+ تــاریـخ ۱۳۹۹/۰۶/۱۹ ساعـت 12:53 به قـلـم |

شروع کردم به خوندن کتاب چهار اثر از فلورانس ، تا اون انرژی مثبتی که نیاز دارم رو تو خودم بوجود بیارم و تقویتش کنم.

کتاب دومی که قرار بخونمش کتاب نیمه تاریک وجود اثر دبی فورد ، که این یکی هم برای تقویت روحیه شکست ناپذیرم لازم دارم.

اینقدر قدرتمند میشم که جز خدا هیچکس و هیچ چیز منو از پا در نیاره.

من و خدا این روزها کارهایی باهم داریم. مطمئنم که خدا باز کنارمه مثل همیشه. مشکلاتم ایقدر بزرگ نیستن که منوخدام از پسش برنیایم :)

من و خدا یه لشکریم

+ تــاریـخ ۱۳۹۹/۰۶/۱۸ ساعـت 16:51 به قـلـم |

سلام . چن روزه خودمو غرق کردم تو دنیای مجازی و سریالهای گلچین شده . حواسم هست ک وابسته شو نشم

کنکور امسال عجیب بود . سخت خیلی سخت خیلی عجیب غریب. سوپرایز شدم سر جلسه. واسه سوالای فیزیک گریم گرفت .شرم آوره اما حقیقت داره !

سر جلسه ب این فکر میکردم دوباره.. اما الان میگم باید پزشکی قبول شم ، اونم شهر خوب.

این قسمت از زندگیم بستگیِ تمام و کمال به معجزه خدا داره . حدیث کساء رو به پیشنهاد خواهرم از همون روز اول کنکور شروع کردم به خوندن یعنی ۱۷ روزه میخونم. هرروز هم معتقدتر میشم بهش. به خدا شدیدا ایمان دارم و میدونم تلاشهامو ندید نمی گیره

با تمام جون خوندم . اونا به کنار ، همه اعضای خانوادم برام سنگ تموم گذاشتن. واسه همین میگم همین امسال باید پزشکی قبول شم.

دلم میخواست اینقدر کنکورم رو عالی میدادم که این روزها رو با خیال راحت بدون هیچ تردیدی میگذروندم ‌. اگر مُرَدَدَم تنها یه دلیل داره "اون دعاهایی که برای مامان کردیم و مستجاب نشد" وگرنه غیر ازین همیشه خدا تلاشامو درنظر میگرفت و منو به خواستم میرسوند! کاش مامان نمیمرد و ایمانم قوی تر بود..

من به این قبولی پزشکی نیاز دارم چون تمام محور زندگیم بهش وابسته س.

چند روزه درگیره پیدا کردن چشم پزشک مناسب و باتجربه برای عمل چشمم هستم. یک دکتر حاذق بم معرفی کردن توی شیراز ، اما متأسفانه کسی نیس منو ببره شیراز این شد ک به اجبار توی اهواز باید عمل کنم .چون شهر خودمه . ولی میترسم خیلی میترسم .کاش کسی بود که منو میبرد شیراز که خیالمم راحت میشد. اینجاس ک وجود شوهر لازم میشود :(

الان اون مردی که برام حاضر بود جونشو بده داره چکار میکنه؟؟! شک ندارم درحال فکر کردن به دختر دیگریه شایدم ازدواج کرده !

این روزا شدیدا احساس تنهایی میکنم باوجود شلوغ بودنه دورم، پزشکی که قبول شم ، خواستگار دار میشم(آخه من هیچ خواستگاری ندارم ، کلا سه تا خواستگار بیشتر نداشتم ، خو کسی منو نمیخواد زوره) اون موقس ک میتونم به ازدواج فکر کنم(آخه علاوه بر نداشتن خواستگار، از ازدواج هم زده شدم شدیدا) به تشکیل خانواده به فرزنددار شدن . پزشکی که قبول شم از قفس تنهایی هام در میام و شروع میکنم به معاشرت با روستای قدیمیم ( خیلی خیلی دلم براشون تنگ شده اما چون صفره صفرم باشون قطع رابطه کردم ؛ چقدر غم انگیز) . پزشکی که قبول شم اعتماد بنفس، ایمانم ، تلاشهام، انسانیتم بسیار زیاد میشه. خاصیتم که خیلی زیادتر.

خدا منم میخوام مثل مهدیه نشونه هاتو ببینم . خواهش میکنم ازت ♡


برچسب‌ها:
بعد کنکور
+ تــاریـخ ۱۳۹۹/۰۶/۱۷ ساعـت 2:22 به قـلـم |