ول کن جهان را قهوه‌ات یخ کرد

دلتنگتم وبلاگ قشنگم

باید سرو سامونت بدم

تو این مدت ک گذشت

اول دلم میخواد اینجا ثبت کنم ک‌ آقاپسری چیا رو ب زبون خودش میگه

ماشین:ببو موتور:بوم‌بوم نقاشی‌ومداد:دالیتی، عروسکش:دادالیتی یا نقاشیه:) :می‌اَنده, با موی سرم سبیل میذارم:عمو، شیر:شیشی، مسجد: الله، آب‌پرتقال:آکوپا، دمپایی:ماتیلدا ،ناخون:خوما ، تخم‌مرغ:قودقودا ، نان:نونو ،خاله: آله. از هرکی هم خوشش بیاد یه گلی به تهه اسمش میچسبوته

داداشی هم نینی دار شدن ، منم عمه شدم:) الهی دورشون بگردم آجی هم نیک و ارغوان رو انتخاب کرد بالاخره

کمتر از ۴۰ روز و بیشتر از ۳۰ روز مونده

خدا کنه آجی اسفند ماه زایمان کنه

تتل تولدمو تبریک نگفت . عجیب بود . همیشه دلم میخواست با همه آدمهای گذشته ک یکیش تتله برای همیشه قطع ارتباط کنم. حیدری هم . ولی ب خودم میگم اینا هم ی روزی شاید به کارت بیان، که البته بعید می‌دونم..

فک کنم وزنم ۹۰ باشه . خیلی چاق شدم و بی ریخت -ــ-

میخوام پولامو پس انداز کنم تو بلو بانک ک بتونم شهریور ی وام ۱۰ تومنی بگیرم یا کمتر

اسفند بیا ک میخوام قال کنکورو بکنم و برای همیشه پرونده کنکور رو ببندم و جهش وار و خرمان و با دمبل و دیبو بپرم شریف:)

خدایا شکرت

+ تــاریـخ ۱۴۰۳/۱۰/۲۶ ساعـت 4:10 به قـلـم |

خواهر زادم بی تابی میکرد و من تو اتاق مشغول درس و تست
اجي ن هم منس بود دلم واقعا سوخت ، رفتم بیرون و پسرش بغل اجي ن که ببرتش دشویی
بعدش پوشکش کردم و مشغول بازی شدیم ک ن گفت شوهرش اومد و یهو غیبش زد
بعد شوهرش با دست پر خرید اومد داخل و شروع کردیم از اتفاق دیشب ک خونه پدر شوهر آجي س افتاد می‌گفت
مثل اینکه خانم طبقه پایین مشغول شستن خیاط خلوت بود و ساعت نیمه شب. مغازه روبرویی هم باز بودا
یه پژو ۴۰۵ جلو خونه وای می ایسته و ۳تا نقاب پوش با اسلحه گرم هجوم میبرن ب داخل خونه و زنه رو ی فصل کتک میزنن و خونیمالی میرن تو خونه و با اسلحه شروع ب تهدید و دزدی میکنن و بعدش ازونوز ورودی اصلی خونه فرار
اجي س صدا شنید و ب شوهرش گف برو ببین چ خبره . شوهرش گف لابد دعوا خونوادگیه
اجي س گف ن مثل اینکه اوضاع خيطه و شوهرش تا می‌ره پایین دزدا اسلحه سمتش میگرن و اونهم درو روشون می‌بنده و اوناهم د فرار
خلاصه داشتیم من و ام این ماجرا رو باهم کنکاش میکردیم ک یهو پسملي با ذوق و شوق ب پشت سرم خیره و شادی می‌کنه
نگا ک میکنم اجي ن کیک ب دست
شاید براشون خیلی خیلی مهم نباشه ولی من خوشحال شدم و فهمیدم ک بودنم هنوز مهمه
ممنون
عکس گرفتم برای یادگاری
گفتم سال دیگه تبریک تولدم از زبون حوهر زاده 2 سالم باشه تماس تصویری
خب فصل جدیدی از زندگیم امروز شروع میشه و برای آینده بهتر کم نمیارم و ادامه میدم
ب امید حال خوب
قبولیم
موقع فوت شمع اولین بار بود ک آرزوم رو یادم بود:)

+ تــاریـخ ۱۴۰۳/۱۰/۰۹ ساعـت 21:31 به قـلـم |

صدای رعد و برق و میاد
من روبروی پنچرم و عشق میکنم با این صدا . بارون ک بیاد آرزوم برآورده میشه
الان ساعت ۰۰:۰۰ 6 آذر ماه
استرس کنکور اینکه تو این دو و خوردی ماه دووم بیارم قوی تر ادامه بدم
کاش برقا نره
سه ماه دیگه ۶ اسفند حالم خوبه چون ک کنکور رو عالی دادم ( خوب آزمون دادم)
خوب درس خوندم
کم نیوردم
قوی بودم
گریه کردم ولی ادامه دادم
الان یه رعدو برقی زد پشم ریزون مجبورم کمی از پنجره فاصله بگیرم
اگر امین نبود میرفتم رو راه پله
امین تو هال خوابیده
بارون زد
آرزوم برآورده میشه
تندتر زد
خیلی تند
خدایا شکرت

+ تــاریـخ ۱۴۰۳/۱۰/۰۶ ساعـت 0:6 به قـلـم |

از بچگی وقتی چیزی رو میخواستم و نداشتم و هیچوقت هم نمی تونستم داشه باشمش، برای خودم دلیل قانع کننده میوردم ک بهتر ندارمشون

مثلا زیبایی ، دوران راهنمایی یه دوستی داشتم ب اسم لیلا ، زیباییش جوری خیره کننده بود ک بقیه آمارشو ازم میگرفتن. ینی هرجا باهم میرفتیم اونو تحویل میگرفتن اونو خونشون دعوت میکردن ولی منو نه، من شاگرد اول بودم اون آخر، ولی اون محبوب بود ، من هیچ. خلاصه که لیلا بخاطره زیباییش تنهایی جایی نمیتونست بره آخه هرجا میرفت همه نگاه‌ها به اون بود

همیشه از بی‌عدالتی خدا شکایت میکردم، اونوقت برا دلداری به خودم میگفتم حالا اگه توهم زیبا بودی نمیتونستی تنهایی هرجایی بری و حتی مستقل زندگی کنی و یا حتی ممکن بود مجبور ب ازدواج زودهنگام بشی(زارت😁)

یه مورد دیگه هم این اواخر پیش اومد یادم نمیاد الان:/ اگه یادم اومد اونو هم می‌نویسم

۶۰ روز مانده ب کنکور معروف هم رسید برم ک خیلی عقیم

فعلا

بوس بوس

+ تــاریـخ ۱۴۰۳/۱۰/۰۲ ساعـت 3:28 به قـلـم |

دلم میخواد سال دیگه تو گروه اجولیا ( روز زن ۱۴۰۴)
ب اجیا روز مادر رو بااین عنوان تبریک بگم
" آجیا تو همه این مدت ک من سربارتون بودم در حقم مادری کردید ممنونم ازتون روز زن بالاخص مادر مبارکتون:) "
اینو از تو دانشگاه تهران شریف بفرستم و کلی ذوق کنم ک دارمشون
دلم میخواد من همه محبتاشونو مادر جبران کنم
حقشون خیلی بیشتر از این حرفاست
بنظرم اجیام از هر زنی ک میشناسم بهترین هستن ولی قدر خودشون و جایگاهشون رو نمیدونن
دلیلش هم کمبود عزت نفس ، همونی ک بابا و عمه ازمون گرفتن ( عمه رو میگم چون در حق من بدی کرد و دلیل این همه بدبختیام بخش اعظمش خودشه) خب داشتم می گفتم، میدونم ک میتونم ب اون چیزی ک تو سرمه برسم و همه اونارو بدست بیارم با افتخار
و سجاد
پسری ک در حقش بشدت کم لطفی شده
دلم براش کبابه
میدونی مامان تنها مادر نبوده، رفیق شفیق و همراز و همصحبت سجاد بوده
آخی خدا ، چرا با سجاد این کارو کردی
دلم میخواد سجاد دختر دار شه و روح مامان توی وجود دختر نازش باشه . و همیشه کنار سجاد باشه و درمون دردهاش ، کلا یه روزی دختر دار هم بشه :)
من باید این موبایل لعنتی رو برای همیشه بذارم کنار ، همیشه = تا ۳اسفند
خدایا ازت خواهش میکنم هوای منه بیچاره رو داشته باش

+ تــاریـخ ۱۴۰۳/۱۰/۰۲ ساعـت 1:17 به قـلـم |

می‌خوام روز زن ۱۴۰۴، از دل دانشگاه شریف، اینو برای آجیا بفرستم:

«آجیا، تو این مدت که کلی اذیت‌تون کردم و سربارتون بودم، برام مثل یه مادر بودین. بهم محبت کردین، تحملم کردین، کنارم وایسادین... واقعاً ممنونم. روز زن، مخصوصاً روز مادر، خیلی خیلی مبارکتون.»

کلی ذوق دارم که یه روز از شریف اینو بفرستم و با افتخار بگم که شماها رو دارم.

دلم می‌خواد یه روز بتونم محبت‌هاتونو جبران کنم، هرچند می‌دونم اونجور که لایقشید ازم برنمیاد .
به‌نظرم شماها از هر زنی که می‌شناسم قوی‌تر و باارزش‌ترید، فقط حیف که خودتون قدر خودتونو نمی‌دونین...

با این حال، ته دلم روشنه. می‌دونم می‌تونم به چیزایی که تو سرم دارم برسم. به زندگی‌ای که می‌خوام، به جایگاهی که لایقشم، با تکیه به خودم و افتخار به داشتن شما.

و اما داداشم...

پسری که حقش خیلی بیشتر از این بود.
دلم براش می‌سوزه، می‌دونی؟!
مامان فقط مامان نبود، رفیق و همدم داداش بود، رازدارش...
خدایا، چرا با داداش اینجوری کردی؟

دلم می‌خواد یه روزی دختر دار شه، چون دخترا مثل مادرن برای باباها

+ تــاریـخ ۱۴۰۳/۱۰/۰۲ ساعـت 1:9 به قـلـم |