|
ول کن جهان را قهوهات یخ کرد
|
دوشب پیش محی برام خبر عاشقشدنه یارو رو داد
تلفنی قضیه شو برام تعریف کرد ، مثل اینکه چن سال پیشا با ی دختره رفیق میشه و کصافط کاریِ بسیاری نیز انجام میدهند 
دختره هم فریدهطور کلی خواستگار داشته -_- (اقا پ چرا من تو کل این ۲۹ سالگیم ۳تا بیشتر خواستگار نداشتم 😂 رکورد شکوندم💪 )
آخرش دختر خانم قصه ما به شازده پسر پیشنهاد میده بیاد خواستگاریش ولی شازده خان جواب منفی میده و میره پی زندگیش .
تااینکه بعد از ی سال میشنوه که خانمخانما درحال عقد کردن با قُلیه!
و آقا پسمل هم بدو ب دختره پیام میده میخوام بیام خواستگاریت تروخدا شووَر نکن و لپ کلوم پسره قصه ما و آقای خواستگار(قُلی) سره پرنسس قصه ما دوئل میکنن و دختره این وسط یه مشت قرص میندازه بالاولی نمیمیره و یارو هم واس خاطره پرنسسخانم طناب دار آماده میکنه تا دار فانی رو وداع بگوید ،که اونم ب خیر میگذره و وداع نمی گوید:) [ملت رو تروخدا چه شگردهایی دارن ، اونوقت ما فقط التماس میکردیم ولمون نکنن🙂]
حوصلم سر رفت یهو میرم اخر داستان ^_^
دختره چن تا ریچارد باره قهرمان داستانمون میکنه و میره با قُلی خان شوهر میکنه.
اون یارو هم سرش بی کلاه می مونه
حالا من این وسط چکارم . خب من قدیمقدیما ازین یارو خوشم اومده بود ک دیوث خان دست رد ب سینه ما زدو رفت:) که گویا بعدها ک همین دوسه سال پیش بود ابراز پشیمانی کرد مثل سگ. من کاری با این قضیه ندارم . من باس انتقام گذشته رو ازش بگیرم (شبیه فیلمهای چینی شد
) این بشر نباس حالا حالا زن بستونه. قبلش باس من بچزونمش مث هاپو تا دلم خنک شه 💃😍
بعد بیام اینجا داستان خودمو بنویسم

من .

مرد آذری: یه خاطرهای از خودم بگم… اول ازدواج ما بود… ناراحتی همهجور کشیده بودیم… همهجور… آخراونقدر خسته شدم از ناراحتی، که یه روز پا شدم خودمو راحت کنم… صبح زود، تاریکی بود… پا شدم، طناب رو برداشتم انداختم پشت ماشین که برم قال قضیه رو بکنم… برم خودکشی کنم… اطراف میانه بود… سال 39… توتستان بود بغل خونه ما… تاریک بود…
طناب رو هر بار مینداختم گیر نمیکرد… یه مرتبه انداختم گیر نکرد… دو مرتبه انداختم گیر نکرد… آخر خودم رفتم بالا، طناب رو گیر دادم… دیدم آقا یه چیز نرمی خورد پشت دستم… توت بود… چه توت شیرینی! اولی رو خوردم… دومی رو خوردم… سومی رو خوردم… یه وقت دیدم هوا داره روشن میشه… آفتاب زده بالای کوه…چه آفتابی! چه منظرهای! چه سبزهزاری! یه وقت دیدم صدای بچهها میاد… بچههای مدرسه بودن… اومدند دیدند من توت میخورم، گفتن آقا درخت رو تکون بده… ما هم تکون دادیم… اینا خوردن، من کیف کردم… یه خوردهام جمع کردیم، اومدیم خونه.. خانوم هنوز ازخواب بیدار نشده بود… اومدیم یه خوردهام دادیم به اون… اونم خورد و کیف کرد… رفته بودم خودکشی کنم، توت چیدم آوردم اینجا… آقا یه توت ما رو نجات داد… یه توت!
بدیعی (همایون ارشادی): توت رو خوردی و خانوم هم توت رو خورد و همه چی خوب شد؟!
مرد آذری: خوب؟ خوب نشد… فکرم عوض شد… حالم عوض شد…
من میدونم خودکشی از گناهان کبیرست ، اما اینم گناه بزرگیه که آدم خوشبخت نباشه
فیلم طعم گیلاس رو با تمام وجودم حس میکردم، اونجایی که آقای بدیعی اولش میگف بیا بالا سرم دوبار صدام کن ، اگه بیدار نشدم روم خاک بریز . بعد اواخر فیلم میگه یکی دو تاسنگ ریز بزن بهم شاید زنده باشم فقط خوابم برده یا اصلا بیا پایین چند بار شونه هامو تکون بده شاید نمرده باشم..
میدونی هیشکی نمیخواد بمیره ، حتی اونایی که خودکشی میکنن .
آینده من چطور میشه 🙁
امشب من عزادار خودمم ، فاتحه ای میخونم ، لبخندهای تو عکسای قدیممو میبینم و زیر لب زمزمه میکنم جوون مرگ شدی حیف حیف !
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
چن ساله ک تو این وبلاگ پستی میذارم و همیشه در حسرت یک تبریک ماندم
تبریک یک موفقیت. حتی توی اینستاگرام حتی توی واتساپ تلگرام . ایقد ب انتظار تبریک و جشن و شیرینی موفقیتموفقیتم موندم ، که امشب آرزوی تسلیت شنیدن خانوادم برایمن هستم منتظر سنگ قبر منتظر حلوای شب هفتم منتظر خرمای چهلمم هستم .
این تمام خواسته همان خدایی ست که سالها براش نماز خوندم ، ایمان داشتم . ولی اشتباه کردم. اشنباه کردم که منتظر کمکش بودم
باید همون شبی که التماسش کردیم مامانو ازمون نگیره بهش شک میکردیم .
پستترین و ظالم ترین تویی!
وجود داری ولی برای من سیاهترینی که ای کاش نبودی:(
دلم شکسته و این نباید پایان زندگی من می بود
بم بگن فقط و فقط یه آرزو تو برآورده میکنیم ، چه آرزویی میکردم؟!
سریع تو ذهنم گفتم آرزوی مرگ . دو دقه بعد ک فکر کردم گفتم نه نه مردن آخرین آرزومه
پس این به ذهنم رسید ، تبدیل شم ب یه دختر نوزده ساله که امسال دانشجوی پزشکی بهشتی قبول شده با همین دیدگاه و تجربه👩🏻
یا میتونم آرزوی ۵۲میلیارد پول کنم 🙆🏻♀️
یه آرزوی عجیب غریب هم دارم . تبدیل شم ب یه پسر فوتبالیست ۲۲ ساله heroman رویایی که گاهی بهش فک میکنم 👤
آرزوهایی که توی دنیای من برآورده شدنش یه اجی مجیِ 🧞♂️

تنها آرزویی که خداوندگار قصد برآورده کردنش رو داره ، خاهشاآخرینش نباشه!! هست ؟؟ اوکی باشه .
امروز عصر میرم جواب آزمایش مو بگیرم. التهاب بدن بالا باشه منو خوشحال میکنه
بعدش خبر زیاد زنده نمی مونی بیشتر تر خوشحالم میکنه. بغضم گرفته ولی خب چکار کنم. این سرنوشتمه. به هر دری زدن و وا نشدن . پشت در موندن :((
صبح با دلشوره و غم از خواب پا شدم .
رفتم تو وبلاگ ی دانشجو پزشکی ، سخت در حال خوندنه. ترم چاره. چیزی ک کفت منو از بیخ و بن ناامید کرد ." این اول راه سختی هامه "
قبول دارم پزشکی سخته و بهای سنگینی بایدپاش داد .البته من دیگه چیزی از خودم ندارم ینی بهایی ندارم . ینی هیچی ندارم . پوچه پوچم
خب بااین همه توصیف تنها راه نجات من توی گور خوابیدنه. بقول فروغ. نجات دهنده در گور خفته است
بیماری لاعلاجه من ، با اومدنت منو خوشحال کن :)
امشب خدا برای بار هزارم مُرد💀
این خدا رو باید از ایران گرفت تا پیشرفت کنه
یارو میاد تو برنامه شبکه خبر ، میگن چه برنامه ای برای اوضاع مرگ و میر مملکت دارید . می فرماید انشالله که وضعیت کشور به نسبت قبل بهتر شود
بیشرف ، خوده خدا هم گاهی کاراشو میده بندههاش انجام بدن . اونوقت مسولین این مملکت همه کارارو سپردن دست خدا
خدا خودش گفته نکبت تو هم یه حرکتی بزن
اخبار داشت میگفت چند ده میلیارد دلار خرج آب رسانی قسمت شرق ایران شده . خب نتیجه ش؟؟؟
یاد زندگی گوهمالی خودم افتادم. پنج ساله ولی کنکور میخونم. چی نصیبم شده
خدا انشالله ک امشب کر نباشی. لعنتی حداقل جونمو بگیر خلاصم کن 🖤
ینی واقعا هیچ خبری به اندازه سرطان داشتنم، منو خوشحال نمیکنه.